تبليغاتX
پروانه ات خواهم ماند

خداجون این انصاف نیست.لااقل می ذاشتی به رفتن و نبودن آرمان عادت کنم بعدش درسارو ازم می گرفتی.ولی شاید دیگه وقتش بود که درسارو ببری پیش خودت.آخه اون دیگه زمینی نبود داشت زیر پای زمینیا له می شد.دل کوچیکش طاقت دردارو نداشت آره درسا جاش تو آسموناست نه رو زمین کثیف.اون که از گلم پاک تره.ولی خدا جونم مراقبش باشیااااا باشه؟ما از گل نازک تر بهش نگفتیم تو هم اذیتش نکن!قربون خدا بشم من.درسا جونم روی ماه خدارو ببوس!

سلام شرمنده که آپم با این حرفا شروع شد.خیلی دلم پره از همه چی ولی نمی خوام خودمو این جا خالی کنم احساس می کنم وبم به حد کافی از غم و غصه پر شده.می خوام دوباره از اول همه چیو شروع کنم یه شروع دوباره.شروعی که امیدوارم پایانی نداشته باشه.

خب بذارین بگم که دلم خیلی خیلی خیلی...براتون تنگ شده بود برا همتون.ممنون از اونایی که تو این مدت فراموشم نکردن.ببخشید اگه تو این مدت آپ نکردم آخه فونت فارسی نداشتم.ولی الان دیگه واسه آپ اومدم.

بچه ها یه چیزی بگم ناراحت نشین واقعیته.چرا حال و هوای کامران هومنیا عوض شده؟!دیگه اون شورو شوق قدیمی نیست خیلی از فنای قدیم رفتن خیلیاشون.من یکی دلم شکست وقتی وبلاگای تعطیل شده و یا جای خالی نظرای بچه هارو دیدم چه تو وب خودم چه تو وب دیگران.تورو خدا دوباره همون شور و شوق سه چهار سال پیشو داشته باشین بیاین همه با شادی شروع کنیم.باشه؟پایه این؟بسم الله.من یکی قول می دم از این به بعد شاد شاد شاد باشم و دست از حمایت کامران وهومن برندارم.شما چه طور؟

راستی در مورد داستان یه چیزی بگم.به نظر من اون داستانی که می نوشتم خیلی بچه گانه بود به خاطر همین دیگه ادامه ندادمش ویه داستان جدیدو شروع کردم که بیشتر دوسش دارم.البته چند قسمت اولش کامران وهومن نیستن ولی باید حتما این قسمتارم بخونین تا با روحیات این دختره آشنا بشین و اتفاقایی که بعدا براش میفته بفهمین واسه چی افتاده!بدون هیچ حرف اضافه ای می رم سراغ داستان طولانیه البته.اسمشم هست ((پاک تر از گل)) که علتشو بعدا می فهمین:

پاک تر از گل

قسمت اول:

درینگ درینگ درینگ

-          اه خفه خون بگیردیگه

ازحرص یه مشت نصیب ساعت بیچاره کردم.آخه دیگه داشت بازنگای مکررش رومخ واعصابم پیاده روی می کرد. چشاموبستم چشام داشتن کم کم گرم می شدن که دوباره صدای نکرش بلندشد.

درینگ درینگ درینگ

برش داشتم وباعصبانیت پرتش کردم سمت دیوارکه دل وروده اش ریخت بیرون.

-          د مگه نگفتم خفه شو؟

دوباره درازکشیدم وچشاموبستم.سعی داشتم بخوابم ولی دیگه خواب ازسرم پریده بود.بلندشدم ونشستم.ازپنجره نورآفتاب می ریخت تواتاق.دوباره یه روزگند دیگه شروع شد.بابی میلی ازروتخت بلندشدم.شایدتنهاجاتودنیاکه بهم مزه می دادومی چسبیدهمین تخت خواب بود.

-          آخ

پام رفت رویه چیزی.پاموگرفتم تودستم ویه کم مالیدمش تادردش بخوابه.نگاهی به زمین انداختم سنجاق سرم بود.خوب شد داشتم دنبالش می گشتم.ولی دیگه به دردم نمی خورد چون دیگه شکسته بودوتیکه پاره هاش روزمین پخش بود.نگاهی به اتاق انداختم انگاری همین الان یه بمب توش ترکونده بودن.هیچ وقت دلم نخواست که مرتبش کنم.هیچی سرجاش نبود.

این باربااحتیاط ودقت بیشتری قدم برداشتم.لاشه ی ساعتوازروزمین برداشتم عقربه هاش نمی دونم کجاغیبشون زده بود. دیگه به دردنمی خورد انداختمش توسطل آشغال که دیگه ظرفیتش پرشده بودوکاغذای چیپس وپفک و شکلات اطرافش پخش بودن.خدامی دونه چندمین ساعتیه که فرستادمش اون دنیا.

چون زورم به دیگران نمی رسید همیشه حرصموسروسایل اتاقم خالی می کردم.

وایسادم جلوی آینه.آینه ای که به قول مامان یه وجب خاک روش نشسته بود.بادستم یه کم ازخاکاشوزدم کنار.

چشمای سیاه وکشیده،بینی کوچیک،لبای قلوه ای،گونه های برجسته، ابروهای کمونی،موهای پرکلاغی لخت وبلند،پوستی سفید واندامی متناسب.بااین ظاهروهیکل می تونستم خیلیاروخرکنم ولی خودم بدترازهمه ی اوناخرودیوونه ی یکی شدم که نه دیدمش ونه باهاش حرف زدم.

-          آه ای عاشقی خونه خرابم کردی

به حال خودم خندیدم ورفتم ازاتاق بیرون.همه جاسکوت بود.چه عجب!باباجان امروزباکسی دعوانگرفته.

آبی به دست وصورتم زدم ورفتم پائین.خداخدامی کردم که ریخت باباهه رونبینم.توهال وپذیرایی که خبری نبود.رفتم آشپزخونه.اونجاهم کسی نبود.برگشتم اتاقم.مانتوشلوارموپوشیدم ومقنعموهم سرم کردم.وایسادم جلوی آینه وبه زور ژل وواکس مو،موهاموحالت دادم.خواستم آرایشم بکنم که یادم افتاد امروزبا نصیری هم کلاس داریم.کتاباموچپوندم توکیفم ورفتم ازاتاق بیرون.رفتم آشپزخونه سراغ یخچال.یه تیکه ازکیک تولدشاهینوکه مونده بودبرداشتم ویه گازبهش زدم.

-          مادرداری می ری؟

-          آره

-          صبحت به خیرگلم

-     توهم همین طور خداامروزمونوبه خیرکنه طفلی نتونسته صبح الم شنگه به راه بندازه تاشب دنبال بهونه می گرده ما که رفتیم

-          دخترم؟

برگشتم دیگه به چیمون می خوادگیربده؟

-          هان؟چیه؟

-          چرابامادرت این طوری صحبت می کنی؟

-     نتونستی به چیزدیگه ای گیربدی؟کدوم مادر؟توکی برام مادری کردی که حالامن تورومادرخودم بدونم؟بابام حق داشت که ازدستت دق کنه بمیره

-          دیشب همش پای کامپیوتر و چت بودی بابات از دستت شاکیه یه کم رعایت کن

-          اولاکه اون بابای من نیست غلط کرده شاکیه اصلامن عشقم می کشه تمام عمرمو بشینم پای کام و نت مشکلیه؟

دروکوبیدم ورفتم بیرون.اعصابموخردکردن اینا.به همه چیم گیرمی دن.راست می ری گیرمی دن چپ می ری گیرمی دن.خسته شدم به خدا.همیشه بایدمنوسگ کنن بفرستن بیرون.اه! اعصاب نذاشتن واسه آدم.

-          هوووووووووی چه خبرته؟مراقب باش دیگه

-          معذرت می خوام خانوم

-          خیلی خب برو

بیچاره راننده!تقصیرخودم بودکه بابی احتیاطی دوییدم خیابون حالابه اون گیردادم.

یه تاکسی دربست گرفتم که جلوی دانشگاه پیادم کرد.بدوبدورفتم طرف کلاس.طبق معمول دیرکرده بودم.خداکنه گیریوسفیان نیفتم.یوسفیان از کله گنده های حراست دانشگاه بودش.ولی مثل این که خداصدامونشنید.توی راهروبودم که:

-          هی دختر تو؟

وای خودشه.دیگه تیکه بزرگم گوشمه.سرموانداختم پائین.اومدوجلوم وایساد.

-          سرتوبیاربالاببینم

سرموبلندکردم

-          سلام خانوم

-     سلام وزهرمار.بایدفکرشومی کردم تنهادانشجوئی که دیراومدن عادتشه توئی این بارواسه چی دیرکردی؟ترافیک بود؟ماشینت پنچرشده بود؟ننه بابات مریض بودن؟کسی مرده بود؟این بارچه بهونه ای داری؟

-          خانوم بهونه کدومه؟یه مسئله ی خونوادگی بود

-          بروخودتوسیاه کن! مددیان خودت خوب می دونی که برگه ی اخراجت آمادست فقط خودکارومهرمنومی خواد

فکرکرده کیه؟ازدماغ فیل افتاده؟یه خودکارومهرمی گیره دستش هرغلطی که دلش خواست می کنه.من بالاخره یه روزی حال تورومی گیرم خانوم زهرایوسفیان!

-          معذرت می خوام. حالامی تونم برم سرکلاس؟

-          به نظرت بایدبذارم بری؟

-          نمی دونم شمامختارید

همیشه همین طوری خرش می کردم کافی بودیه کم ازش تعریف کنی وفرمانبرداری کنی همه چی ازیادش می رفت.اصلاانگارنه انگارکه اتفاقی افتاده.

-          خیلی خب برو ولی بایدقول بدی که بارآخرت باشه

-          بله حتما.این آخرین باره

-          امیدوارم

وبرگشت به اتاقش.هم من هم یوسفیان،هردو خوب می دونستیم که این بارآخری نیست که تاخیردارم.رفتم سرکلاس.از طرفی خوشحال بودم که بانصیریان کلاس داریم وازطرفی ناراحت.درزدم ورفتم تو.

-          سلام استادمعذرت می خوام بابت تاخیرم

سرگرم زیر و روکردن برگه های روی میزش بود،حتی یه نیم نگاه هم به من نکرد.

-     این چه وقت اومدنه؟شماهامثلادانشجوهای این مملکتین آینده ی ایران دست شماهاست ولی بااین اوضاع من برای ایران آینده ی روشنی پیش بینی نمی کنم....

ازکی تاحالاپیشگوهم شدی؟همین طوری داشت ورمی زدکه سرشوبلندکردوبه من نگاهی کرد.

-          ا؟خانوم مددیان شمایید؟خدای ناکرده اتفاق بدی نیفتاده که باعث تاخیرتون شده باشه؟خانواده خوبن؟

نگاهی به شاگردای کلاس کردم.همشون از زورخنده داشتن می ترکیدن ولی خودشونو نگر داشته بودن.

-          خداروشکرنه!معذرت می خوام که دیرکردم

-          عیبی نداره اتفاقه دیگه.لابد دلیلی برای تاخیرتون داشتین درضمن من که ماموربازخواست نیستم بفرمایید بفرمایید بشینید

-          ممنون

لیلاکیفشوازروصندلی کناریش برداشت ومنم همونجانشستم.

لیلا:خیلی هواتوداره هاااا خداشانس بده

-          خفه شوبابا!خیلی ازش خوشم میاد

-     من جای توبودم بله رومی دادم واصلادیگه دانشگاه نمیومدم همون توخونه تدریس خصوصی مجانی می دیدم ازگیرای سه پیچ یوسفیان هم خلاص می شدم

-          خداروشکرکه جای من نیستی

-          قدرشونمی دونی که تو،فکرمی کنی کیه که جلوی اخراج شدنتوگرفته؟همین نصیریان.آخه خواهرزاده ی یوسفیان هستش

-     هردوبرن به جهنم.واه واه فکرکن برم بایوسفیان فامیل شم.درضمن من اصلاازازدواج خوشم نمیاد یکی به ماموران بازپرسی اضافه می شه

-     دیوانه الان قحطی پسره به ازای هرپسر،چهاردختروجود داره پسرای امروزهم که دیگه نازواداشون ازمادختراهم بیشتره،حالاکه یکی مثل نصیریان برات له له می زنه وسرودست می شکونه توداری نازمی کنی؟واقعاکه عجب خری هستی تو!

-          خانوم آدم!!! توکه این قدرسنگ پسراروبه سینت می زنی وخاطرخواهشونی چرایکی واسه خودت دست وپانمی کنی؟

-     اونم انشاءالله به موقعش فعلابذارببینیم این جناب استادعاشق پیشه چی می گه؟ماکه پارتیمون مثل شماکلفت نیست آخرترم با ورقه ی سفید نمره ی اول کلاسوبگیریم

-          ای دردبگیری بااون زبونت

ازاول تاآخرکلاس هیچی نفهمیدم فقط باموبایلم ورمی رفتم.نصیریان پسربدی نبود ولی مردایده آل منم نبود.

تاساعت 2 بعدازظهردانشگاه بودم وقتی ساعت آخرهم تموم شدعین این دیوونه هایی که ازبندوزنجیرآزادشده باشن ازساختمون زدم بیرون.رویکی ازنیمکتای پارک دانشگاه نشستم.اه!دختره ی بدقول پس چرانمیاداین؟

صدایی روازپشت سرم شنیدم.

-          اگردیدی جوانی کریه وزشت برنیمکتی تکیه کرده بدان منتظردوست خوشگل وزیباورعناوخوش بروهیکلش هست

-          بسه باباآسمون ترک خورد

-          سلام دیوونه

-          دیگ به دیگ می گه روت سیاه

-          جواب سلام واجبه هاااا

-          علیک سلام

نشست پیشم.

-          چه طوری؟

-          خوبم توچی؟

-          به کوری چشم بعضیا خوبم

-          چرادیرکردی؟

-          ترافیک بودخودت که خوب می دونی ترافیک تهران به هیچ قول وقراری رحم نمی کنه

-          توهم مثل خودم توبهونه جورکردن استادیاااااا

-          نه به جان توترافیک بود

-          جون خودت

-          باشه جون خودم

-          امروزچرانیومدی دانشگاه؟

-          احوال خانوم یوسفیان؟جانشینش شدی؟

-          ااااا اسم اونوجلومن نیار

-          چیه؟بازبهت گیرداده؟

-          اون که کارهرروزشه

-          خب توهم دیرکردن کارهرروزته

-          شوخی نمی کنم هومیتا

یه کم نگام کرد.خوب می دونست که من چه مرگمه!

-          چته باز؟کشتی هات غرق شدن؟چاه های نفتت آتیش گرفتن؟چی شده؟

-          خودت خوب می دونی

-          نه من چیزی نمی دونم می خوام توبرام بگی

-     هومیتابه خداخسته شدم ازهمه چی اون خونه برام ازصدتازندون هم بدتره ازصبح که بیدارمی شم تاشب همین جوریکسرومدام ازاین واون حرف ونصیحت می شنوم کسی تواین شهرنمونده که بهم گیرنداده باشه باباهه اخلاقش روزبه روزبدترمی شه هرچی پول وثروتش بیشترمی شه اخلاقشم گندترمی شه بی دست وپایی مامان هم بدترمی ره رواعصابم جرات اینوکه وایسه توروش نداره البته حقشه داره تاوان همه ی بلاهایی روکه سربابای بیچارم آورد،پس می ده!

-          ایناکه حرفاودردای هرروزته اون مشکل اصلیه روبگو

سرموانداختم پائین.چه طوری بهش بگم؟مطمئنادوباره سرزنشم می کنه.ولی اون بهترین دوستمه وهمدم من.ازجیک وپوک زندگیم خبرداره می فهمه من چی می کشم همیشه روکمکش حساب کردم.

-          یکتا؟باتوام نمی خوای بگی چی شده؟

-     شهرام.....راستش شهرام چندوقتیه که نه جواب ای میلامومی ده نه آف وپی ام هامو.هرروزبراش هزارتاآف می ذارم وای میل می زنم ولی هنوزم که هنوزه جوابی ازش نگرفتم

-     دیدی؟دیدی؟چه قدربهت گفتم پاپی این شهرامه نشوبفرما!تاروزی که توتحویلش نمی گرفتی وصدای اخ وپیفت عالم وآدموبرداشته بودآقاکاسه ی گدایی دستش گرفته بودوعین سگ دنبالت بوداماحالاچی؟ازوقتی که فهمیده توگرفتارش شدی طاقچه بالابرات می ذاره غیرازاینه؟

-     خب اونجاآمریکاست همه درحال کارن مثل ایران نیست که مردمش ازبیست وچهارساعت شبانه روز،بیست وشش ساعتشواستراحت کنن،نمی تونه همش بشینه پای کام ونت

-          چه طورتاهمین چندوقت پییش اوقات بیکاری داشتن ومی تونستن بیان چت؟

-          لابدالان کاری براش پیش اومده

-          خب اگه اینومی گی اگه به این اعتقاد داری پس چرابی خودی غصه می خوری؟

-          خب آخه....نمی دونم چرادلشوره دارم

بعدازکمی مکث گفت:

-     عزیزمن،یکتاخانوم گل انقدرساده نباش محیطی که شهرام توش بزرگ شده بامحیطی که من وتو توش بزرگ شدیم فرق می کنه

-          خیلی می بخشینا آقاکامران هم توهمین محیطی که می گی بزرگ شده

-          بله درسته ولی ظرفیت آدما باهم فرق می کنه

-          دست شمادردنکنه دیگه.هرچی دلت خواست به عشق ماگفتی

-     یکتاجون من فقط می خوام ازاین گمراهی وسردرگمی نجات پیداکنی قصدوغرضی ندارم فقط می خوام بیدارت کنم اصلاتواین آقاشهراموچه قدرمی شناسی؟اصلامی دونی کیه؟چی کارست؟خونوادش کین؟

-     بله می شناسم خوب هم می شناسم شهرام تنهاکسیه که منومی فهمه ودرکم می کنه....البته توهم همین طور ولی اون دیگه خب گیرنمی ده....حاضره به حرفام گوش بده مشکلاتموحل کنه بهم روحیه می ده وکاری می کنه که غم وغصه هاموفراموش کنم....خیلی هم دوستم داره

-          ازکجامعلوم؟توکه اونوازنزدیک ندیدی ونمی شناسیش

-          چرابه هم وب دادیم

-          خب این که چیزی رومشخص نمی کنه اصلامعلوم نیست شهرام اسم واقعیشه یانه!

-          شهرام دروغگو ودورونیست

-     این عشق حسابی کورت کرده چراچشاتوبه روی واقعیتابستی؟!باباشهرام فقط دنبال یه دخترساده وپاک مثل تومی گشت که اوقاتشوباهاش پرکنه اصلاازکجامعلوم درهمون حالی که داشته باتوچت می کرده واحساساتش قلمبه شده بوده واسه دخترای دیگه هم ازاین جملات عاشقانه درنمی کرد؟

-          من شهراموخوب می شناسم

-          توکه شهرام هیچی کلاآدمارونمی شناسی

-          هومیتامن وتوآخرشم تواین بحث به نتیجه ای نمی رسیم نه تومی تونی منوقانع کنی نه من تورو پس بهتره بی خیالش بشیم

-          هرجورمیلته ولی من هنوزم سرحرفم هستم چیزی می خوری؟

-          نه ممنون

-          لوس نشودیگه باش این جاتابرم یه چیزی بگیرم

هومیتارفت وچنددقیقه بعدبادوتاساندویچ ونوشابه برگشت.

-          بفرماییدکوفت کنید

-          دست شمادردنکنه

-          خواهش می کنم

-          چی هست حالا؟

-          فقط ژامبون داشت

-          عیبی نداره دستت دردنکنه

هومیتا،درحالی که داشت اولین گازساندویچشوقورت می داد گفت:

-          راستی هفته ی بعدکامران وهومن تودبی کنسرت دارن

-          ا؟ولی اوناکه عیدامیان دبی

-          خب حالااین دفعه رواجازه بده که بیان قول می دن ازاین به بعد فقط عیدابیان دبی

-          مسخره خب حالااین چه ربطی به من داره؟

-     من بامامان بابام صحبت کردم قراره که برم می خوام امروزبلیطشوبگیرم گفتم به توهم بگم که اگه خواستی واسه توهم بگیرم

-          بروباباتوهم دلت خوشه!من واسه همین نایت پارتی هایی که می رم بایدهزارجورچاخان سرهم کنم تامقبول نشن

-          آخه عزیزمن نایت پارتی هایی که تومی ری کجا کنسرت کجا!

-          چه طور؟

-          لااقلش توکنسرت ازسیگارومشروب وقرص وهزارجورکوفت وزهرماری دیگه خبری نیست

-          بازتوشروع کردی؟من دلخوشیم فقط همین مهمونیاست وقتی می رم اونجاهرچی غم وغصست ازم فرارمی کنه

-          خوشی به چه قیمتی؟!به قیمت نابودشدنت؟

-          ببین من گوشم ازاین حرفاپره آقاجان شمابه زندگی من چی کاردارین؟زندگی خودتونوبکنین دیگه!اه

-          به هرحال ازمن گفتن بود.حالاباهاشون یه صحبتی بکن بلکه قبول کردن

-          باشه

-          ماشین آوردی؟

-          نه بابا اعصابم داغون بودترسیدم بااون حالم تصادفی چیزی کنم

-          لابدامروزمی شیم راننده شخصی خانوم نه؟

-          نه خودم یه تاکسی می گیرم می رم

-          شوخی بردارنیستیاااا

-          نه آخه زحمتت می شه

-          امروزوباهم بگردیم؟ اصلاشبم میای خونه ی ماچه طوره؟

-          بعدش بایدجواب پس بدم

-          ول کن این حرفارو بی خیال!امروزمی ریم صفاسیتی باشه؟

-          ازدست تو!باشه

-          ایول پس پاشوبریم

کیفموبرداشتم وآشغالارم انداختم سطل آشغال وباهومیتاراه افتادیم ولی یکی ازپشت صدام کرد.پرستوبود.

-          یکتا......یکتا.....صبرکن کارت دارم

-          هومیتا یه دیقه وایساببینم چی کارم داره

-          باباولش کن بیابریم

-          جون من یه دیقه وایسادیگه چیزی ازت کم نمی شه که

هومیتادرحالی که حرص می خورد،وایساد.ازپرستوخوشش نمیومد.

پرستودرحالی که نفس نفس می زد خودشوبه مارسوند.

-          وای دخترخداروشکرکه وایسادی!

-          سلامتوخوردی؟

-          بذارحالم جابیاد

وبعدنفس عمیقی کشید.

-          حالابهترشد.جایی داشتی می رفتی؟

-          آره می خواستیم باهومیتا یه کم بگردیم کاری داشتی؟

-          آره امشب یه پارتی حسابی داریم

-          Wow! جدا؟خونه ی کی؟

-          خونه ی رامین اینا.حتمابایدبیای اند حاله!

-          چه عجب!اون خسیس آقا چه طوردلش اومده ازجیبش مایه بذاره؟

-     قضیه روکم کنیه.می خوادرودست بهرام بلندشه حسابی واسه این مهمونی خرج کرده دی جی معروف،دی جی سروش روهم دعوت کرده

-          وای چه شود!

-          میای دیگه؟

یادقرارم باهومیتاافتادم.

-          نه متاسفانه نمی تونم باهومیتاقراردارم

-          ا؟حیف شد.دوست داشتیم توهم توجمعمون باشی

-          ایشالایه وقت دیگه

-          باشه ولی یه همچین پارتی هایی کم پیدامی شه

حسابی دودل شده بودم.ازطرفی نمی خواستم این مهمونی روازدست بدم ازطرفی هم نمی تونستم هومیتاروناراحت کنم.رفتم طرفش که یه چندمتراون ورتروایساده بود.

-          شرمنده معطل شدی

-          عیبی نداره چی می گفت؟

-          هیچی امشب قراره یه پارتی توپ برگذارشه اومده بودخبرشوبهم بده

-          توکه نمی خوای بری؟ماباهم قرارگذاشتیم

-     راستش هومیتاجون ناراحت نشیااااا.......اگه ممکنه قرارمون موکول شه به یه روزدیگه می دونی تووخونتون که سرجاش هستین ولی این پارتی یه پارتی تکه نمی خوام ازدستش بدم خیلی معذرت می خوام

هومیتاباحرص کولشوانداخت پشتش وگفت:

-          یکتا توپاکی نذار خراب و آلودت کنن،نذار

اینوگفت وباعصبانیت ازم دورشد.خواستم برم دنبالش ولی پرستوصدام کرد.

-          چی شد؟بالاخره میای یا نه؟

می تونستم بعداازدلش دربیارم.برگشتم پیش پرستو.

-          آره میام ساعت چند؟

-          10شب

-          عالیه تااون موقع وقت دارم که سرشونوشیره بمالم وبیام

-          بیام دنبالت؟

-          نه خودم میام

-          Ok پس منتظرت هستمااااااااامشب ساعت 10یادت نره

ماشینی برامون بوق زد.یه 206نقره ای بود.شناختمش.

-          اوه اوه ساسانه قراربودبیاد دنبالم. برم تا ازمسئولای حراست ندیدتمون بای

-          بای

درحالی که بدوبدوازم دورمی شد دادزد.

-          امشب ساعت10یادت نره هاااااااا

-          باشه بابا باشه

هومیتاهم که رفت بایدیه تاکسی بگیرم.منتظرتاکسی بودم که ماشینی جلوپام ترمزکرد.محلش نذاشتم فکرمی کردم مزاحمه ولی اون شیششودادپایین.

-          خانوم مددیان

-          اااا؟آقای نصیریان شمائید؟

-          بله.شمااین جاچی کارمی کنید؟1ساعتی می شه که کلاساتعطیل شده

-          بله می دونم کارداشتم

-          راستش خانوم مددیان شمااین ترم غیبت وتاخیرزیاد داشتین

-          بله من معذرت می خوام یه سری مشکلات بودکه نمی ذاشت مرتب بیام کلاس

-     می خواستم بگم اگه مایل باشیدمی تونم براتون مجانی تدریس خصوصی بکنم حیفه که مشروط بشیدشمادانشجوی بااستعدادی هستید

من که می دونم واسه چی می خوای برام تدریس خصوصی کنی.طفلی می خوادازاین راه حرف دلشوبزنه.چه طوره یه کم سرکارش بذارم؟!

-          من که خیلی دوست دارم ولی متاسفانه نامزدم مشکل داره بامعلم مرد

قیافه ی نصیریان دیدنی بود.

-          نا...نامزدتون؟!.....مگه شما....

-          می بخشین کاراشتباهی کردم؟

-          نه.....حق باشماست....خدافظ

پاشوگذاشت روگازورفت.حسابی بهش خندیدم ولی دلمم به حالش سوخت.فکرکن شهرام یه همچین حرفی روبهت بزنه چی کارمی کنی؟!

بالاخره یه تاکسی گرفتم ورفتم خونه.وقتی رسیدم شاهین ویگانه رومبلانشسته بودن ونگران ومضطرب باچشماشون باباروتعقیب می کردن.باباهم داشت باتلفن حرف می زدوبه یکی التماس می کرد.هروقت عصبی بود،درحین حرف زدن راه هم می رفت.می دونستم عصبیه.مامان بایه لیوان آب دنبالش راه افتاده بود.اهمیتی ندادم وازپله ها به طرف اتاقم که طبقه ی بالا بود،حرکت کردم.صدای محکم پدرتوگوشم پیچید.

-          صبرکن

حوصله ی دعواکردن رونداشتم بنابراین ترجیح دادم به حرفش گوش کنم.

-          وقتی باهات حرف می زنم می خوام که توچشام نگاه کنی

برگشتم طرفش.

-          خب حرفتوبزن

-          تونامزد داری؟

خندیدم،خنده ای ازته دل.

-          حرف خنده داری زدم؟

-          خودت چی فکرمی کنی؟

-          خودت اینوبه علیرضاگفتی

-          علیرضاکیه؟

-          نصیریان جناب استادنصیریان

خنده ازرولبام محوشد.اون ازکجاخبردارشده؟!!!!

-          توازکجافهمیدی؟

-          توازخیلی چیزاخبرنداری

-          بگوتاخبردارشم

-          اونامدتهاست که خواستگارتن منتهی نصیریان می خواست خودش بهت بگه که باکاراحمقانه ی امروزت......

اولش خشکم زده بود ولی مدتی بعدبه خودم اومدم وگفتم:

-     من هیچ کاراحمقانه ای نکردم اون پسره ی ازخودراضی حقش بود فکرکرده کیه؟توهم مثل اونی توهم مثل اونی شماهافکرمی کنین کی هستین؟فکرکردین می تونین واسه زندگی من تصمیم بگیرین؟هان؟این فکروخیالاروازسرتون بیرون کنین.یکتابزرگ شده عقل داره شعورداره خودش می تونه واسه خودش تصمیم بگیره واسه آیندش.احتیاجی به وکیل وصی هم نداره....

-          ولی من پدرتم

-          خدااموات شمارم بیامرزه پدرمن سالهاست که عمرشوداده به شما قطعه ی 40ردیف 148

مادرم دستاشوگرفت جلوصورتشونشست رویکی ازمبلا.

-     مثل این که زیادی بهت آزادی دادم سرخودشدی،دیگه ازاین به بعدحق نداری پاتوبدون اجازه ازاین خونه بذاری بیرون الانم بروتواتاقت وخودتوواسه مهمونی شب آماده کن خانواده ی نصیریان می خوان بیان

-          غلط می کنن درضمن اجازه ی منم دست خودمه

-          تاوقتی تواین خونه هستی نه!

جوابشوندادم و رفتم اتاقم ودرو باعصبانیت محکم کوبیدم.خیلی عصبانی بودم.چراهمه میخوان برامن تصمیم بگیرن؟مگه این زندگی من نیست؟مگه آینده ی من نیست؟پس چراحق ندارم خودم سرنوشتموتعیین کنم؟

نمیدونم چندساعت گذشت.صدای دادوبیداد خسرو از پایین میومد.دراتاقم زده شد.

-          میتونم بیام تو؟

-          یگانه تویی؟....آره بیاتو

خواهرم بودکه سینی غذا به دست داخل شد.

-          بیابرات غذا آوردم.زودبخورکه الان مهمونامیان

-          کاش توش سمی چیزی میریختی راحتم میکردی

-          این حرفونزن.من حتی راضی نیستم یه تارموازسرتوکم شه

بغض گلوموگرفت.

-          یگانه خیلی تنهام خیلی

بغلم کرد.

-     پس من این جاچی کارم؟نبینم دل خواهرکوچولوم پرغصه بشه،نبینم چشاش بارونی شه.ماهمدیگروداریم خواهری،ماخداروداریم...

اشکای یگانه هم جاری شد.ازوقتی که بابام تو اون تصادف لعنتی کشته شد ومامان بلافاصله بعدچهلمش باخسرو ازدواج کرد،من ویگانه تنهاشدیم فقط پول دراختیارمون میذاشتن تاصدامون درنیاد!هنوزم شبایی رو که مامان وخسرو میرفتن مهمونی وماروتنهامیذاشتن یادمه.دوتا دختر5 ساله و8 ساله روتنهاتو اون خونه ی بزرگ ول میکردن ومیرفتن پی دلخوشیشون!تنها پناه وهمدمم ازاون موقع تابه حال یگانه بود.همین طورمن واسه اون.

بازنگ در به خودمون اومدیم واشکامونوپاک کردیم.یگانه که حسابی هول شده بود،گفت:

-          مثل این که خودشونن.زودحاضرشوبیاپایین

خودشم بلندشدکه بره.

-          من نمیرم پایین

-          نذاراوضاع ازاینی که هست بدتربشه

-          مگه ازاینم بدترمیشه؟!

-     چرااصلا باخودنصیریان حرف نمیزنی.برو همه چیزوبهش بگو.بهش بگوکه دوسش نداری بگوکه به کس دیگه ای علاقه مندی اون اگه واقعادوستت داشته باشه میذاره ومیره.باهاش حرف بزن

-          واگه نرفت؟

-          به امتحانش که می ارزه نه؟

رفتم توفکر.بدفکریم نبود.پاشدم لباساموعوض کردم وکمی هم به خودم رسیدم تااین که مامان صدام کردتاچایی ببرم.بعدازپذیرایی نشستم کنارمامان.یک ربع حرفای خسته کنندشونو زوری گوش کردم تااین که مادرنصیریان گفت:فکرکنم وقتشه که عروس ودامادبرن باهم حرفاشونوبزنن.

بااین حرف انگاردنیاروبهم دادن.ولی دلشوره ای هم خوره ی جونم شد.اگه قبول نکردچی؟!

باهم رفتیم اتاق مهمون.نصیریان روی مبلی نشست ومنم روبه روش.

 

خب اینم ازاین.ازاین به بعد داستانو همین طور طولانی می ذارم. راستی اونایی که دوست پسر دارن فکر نکنن خواستم بهشون توهین کنم نه.من خودم با دوست پسر مخالف نیستم البته نه هر دوست پسری.اگه واقعا یکیو دوست داشته باشی اونم به قصد ازدواج و اونم دوست داشته باشه با اطلاع خونواده خوبه که با هم باشین تا بیشتر آشنا شین با اخلاقیات هم ولی الان متاسفانه دوست پسر دوست دختری غالبا بر اساس هوس و یه مشت احساس و حرفای الکی هستش که من با این مخالفم.می شه گفت تبدیل به مد شده.

می خوام نظرای واقعیتونو در مورد داستان بگینااااا باشه؟

از نظرای همتون هم ممنونم.همونا بود که دلگرمم کرد تا دوباره آپ کنم شرمنده که نمی تونم این بار جوابتونو بدم یا به اسم ازتون تشکر کنم ولی واقعا از همتون از تک تکتون ممنونم چه اونایی که نظر دادن چه اونایی که نظر ندادن ولی به یادم بودن و به وبم اومدن.از همه ممنون.

اینم بگم که من هنوزم همون آنیتای قبلیم.فارسیم هنوزم عالیه،اخلاقیاتم تغییر نکرده،هنوزم عاشق ایرانم،کامران وهومنو دوست دارم نمی شه گفت مثل گذشته چون عشق و احساسی که الان نسبت بهشون تو قلبم احساس می کنم با احساس سه چهار سال پیشم فرق داره عشق چند سال پیشم نسبت بهشون در برابر عشق الانم خیلی ناچیزه الان قویتر شده چون فهمیدم که یه احساس الکی و بچه گانه و زود گذر نبوده هنوزم دوسشون دارم ولی عاقلانه تر.

 

خب فعلا ازتون خدافظی می کنم تا آپ بعد

 

نميدانم كه دانستی دليل گريه هايم را

                                 نميدانم كه حس كردی حضورت در سكوتم را

و ميدانم كه ميدانی ز عاشق بودنت مستم

                                 وجود ساده ات بود كه من اينگونه دل بستم

 

بای تا های!

+ نوشته شده توسط آنیتا در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 و ساعت 11:49 قبل از ظهر |


Home | E-mail | Archive | Contact | Google

Powered by : BLOGFA - Designer : apolo-web » Reza Farzadnia